جمعه دهم خرداد 1387
پست جدید
سلام به شما دوستان
بعد از مدت ها تونستم فرصت کنم و یه سری به نت بزنم
تو این پست قبل از اینکه غزلم رو بذارم می خوام وبلاگ جدید یکی از دوستانم رو به شما معرفی کنم .
حمیدرضا عباسی یکی از شاعران جوان قزوین که من فکر میکنم می تونه خیلی پیشرفت کنه.
http://hamidreza-abbasi.blogfa.com/
و اما غزل جدید:
نوید
قفل شد دهان شعر من ، قورت داده ام کلید را
دست می کشم ز شاعری ، می دهم من این نوید را
دیده ای مرا ندیده ای ، خوانده ای مرا نخوانده ای
فرض بر نبودنم گذار ، این حضور ناپدید را
من رفیق بی وفایی ام ، از دل دیار می روم
دوستان من رها کنید ، این مراد بی مرید را
خاک می شود طلای ناب ، زهر شد به کام من شراب
جام را گرفته ام به دست ، سرکشیده ام اسید را !
خواب عاشقانه دیدمت ، هفت سال قحطی آمدی
بغض من ذخیره می کند ، آنچه را که می چکید را
گاه با سکوت بهترم ، گاه بی صدا رساترم
دست می کشم ز شاعری ، می دهم من این نوید را
چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387
سال نو مبارک
سلام ... ! و دیگر هیچ!
به همه ی دوستان شاعر و دوستدار شعر سال جدید را تبریک عرض میکنم
و امیدوارم سالی پر از شاعرانگی داشته باشید !
اولین غزل سال جدید رو برای این پست قرار دادم به امید اینکه غزل باشد!
بی صدا
فریاد از شتاب خود افتاد بی صدا
حتی از التهاب خود افتاد بی صدا!
ماهی که دل به پاکی مرداب داده بود
در عمق منجلاب خود افتاد بی صدا
مادر عروسی پسرش را به خواب دید
مادر به یاد خواب خود افتاد بی صدا!
فریاد می کشید و صدایی نمی رسید...
روحی که در عذاب خود افتاد بی صدا
تنها میان این همه تنها مسافری
با جاده در سراب خود افتاد بی صدا
چهارشنبه یکم اسفند 1386
پست امروز
غزلی دیگر:
راز!
تنها بهانه شد که مهیّایمان کنند
تا بی گدار راهی دریایمان کنند
اکسیر درد را به غزل ها خورانده اند
شاید به این وسیله مداوایمان کنند!
مفهوم گم شدن عملا ً احمقانه است
وقتی قرار نیست که پیدایمان کنند
بگذار این قوافی پر رمز و راز هم
در ذهن پا به ماه زمان زایمان کنند
ما راز سر به مُهر زبان های بسته ایم
گاهی نیاز هست که افشایمان کنند
جمعه نوزدهم بهمن 1386
رنج
تا رسیدن به تو آسان شده راهم با رنج
یا که من می کشم این راه فنا را یا رنج!
تا رسیدن به تو راهی ست پر از فاصله ها
منم و این همه تنهایی و یک دنیا رنج
یوسفی را که تو از سایه ی من ساخته ای
نبریده ست نگاهش نفسی جز نارَنج!
خانه ای ساخته ام دورتر از این دنیا
که در آن نیست به جز من احدی الا رنج
رنج من برده و نابرده در آن گنجی نیست
گنج من داشتن توست که حتی با رنج ...!
سه شنبه شانزدهم بهمن 1386
غزل
هوای ابری قلبت غبار را کم داشت
و بی وفایی این روزگار را کم داشت
اگرچه سایه ی مطبوع شاخسارانی
ولی طبیعت سبزت بهار را کم داشت
تمام حادثه ها بین ما گذشت ولی
همیشه قصه ی ما انتظار را کم داشت!
و چاه محرم راز تو شد ولی انگار
طناب چاه فقط شکل دار را کم داشت
و ساعتی که پر از خاطرات تنهایی ست
میان ما دو نفر یک قرار را کم داشت
تورا سروده ام ای عشق! چونکه میدانم
که دفترم غزلی ماندگار را کم داشت
پنجشنبه یازدهم بهمن 1386
من هم اومدم. این مژده ای به تمام مرده هاست!
غزل دختر شعر فارسی است. همیشه دلم می خواست که بچه ام دختر باشه. خدا غزل رو به من داد!
چندغزل:
قانون
زمین راعوض کن،زمان راعوض کن
اگر می توانی جهان را عوض کن
من اینجا ندارم پری تا پریدن
قوانین این آسمان را عوض کن
ندارم دگر از خودم اختیاری
رهاکن مرا دیگران را عوض کن
دلت را شبی با دلم مهربان کن
و یا معنی مهربان را عوض کن
گمان کرده ام بی وفایی عزیزم
توبرگرد وخود این گمان راعوض کن
**********
قطارها
چه از کویر چه از سردسیر می گذرند
قطارها همه از یک مسیر می گذرند
و لحظه های مسافر سوار واگن ها
که تلخ یاشیرین ناگزیر می گذرند...
و ریل ها همه یک خط سیر بی مقصد
همیشه از دل صحرای پیر می گذرند!
همیشه های مسافر همیشه تنهایی
شبیه ساعت هایی که دیر می گذرند
چه فرق می کند از ناکجای تاریخ است
قطارها همه از یک مسیر می گذرند!

